
کم کمک وقت خداحافطي ما از راه رسيده
هواي تازه ي تنها يي ها از راه رسيده
بغلم کن آخرين بار
وقت رفتن رسيده
يک کمي خنده واسه روزاي باروني دارم
که مي خوام توي جيبم نزديک قلبم بذارم
يه بغل خاطره از تو توي کوله بارمه
يک کمي اشک و گلايه لاي دستمال پيچيدم
وقتي دلم تنگ تو شد
غم تو توشه ي راهمه




کاش یه روز میشد من و تو با هم می خوندیم
کاش یه روز میشد من و تو با هم می موندیم
کاشکی شب بشه ماه بیاد بیرون
روز به سر بشه تو نگاه تو مثل قلب من در به در بشه عشق من
سرنوشت من با صدای تو با ستاره ها همسفر بشه
تو شب سیاه توی خونه ها عشق من
یه نفر ، تنهای تنها می شینه توی خیالم
وقتی تو باشی کنارم غمی تو دنیا ندارم
اما با نبودن تو باغ زرد و بی بهارم




مثل یک خواب مثل یک رویا در چشمان شبم پر شده ای ، لحظه خواب رسیده ، لحظه طلوع مهتاب و لحظه غروب سرخ خورشید . می خوابم و در رویای خیس خواب تو را می بینم . مثل شبها ، مثل تمام آرزوها ، خواهش دستان تمنا به سوی تو ، ریزش باران عشق بر سر سرما ، گریز کینه و نفرت از درون قلبها ، مهمانی نور و آیینه درون کوچه های احساس ، چه خواب شیرینی . من و تو در میان باغ عشق ، ای کاش سحر نمی شد ، ای کاش قناری در قفس از فرط تنهایی آواز نمی خواند ، ای کاش افتاب دیروز تلخ ، طلوع نمی کرد و ای کاش هرگز از خواب بیدار نمی شدم . تو تمام رویای شبهای بی خوابی منی .




یاد اولین نگاهت افتادم . اولین نگاهی که من و با تو آشنا کرد . اولین نگاه خیلی سرد و بی عشق بود . ولی دومین نگاهت پرمعنا بود . توی اون نگاه دنیای خودم و ترا دیدم . دیدم که با تو در سرزمین عشق قدم می گذاریم . ولی انگار ، انگار سرزمین اتش گرفته بود و من دل خسته و تنها به امید اینکه در نگاههای دلگیرت سرزمین عشق را اباد ببینم انتظار کشیدم . فرصتی یافتم و دوباره در نگاهت سرزمین عشق را آباد دیدم . آبادتر از همیشه بود و تو مرا با خود به آنجا بردی ، نزدیک یک دریا بود و من قسم خوردم که این عشق جاویدان بماند ولی هنوز تو چیزی نگفتی و این مرا خیلی آزار میدهد و انتظار آن روز مرا دیوانه می کند .




وقتي که اون نگاهت ،، عشق و با من شروع کرد ،، انگار که تو قلب من ،، فاجعه اي طلوع کرد ،، من و تو با هم شديم ،، مثل دو تا پرنده ،، هميشه فکرم اين بود ،، گذشتن و پريدن ،، رفتن تا آخر راه ،، به حادثه رسيدن ،، نگاه من به قله ،، به اوج آسمون بود ،، پريدن از رو زمين ،، سفر به کهکشون بود ،، از اون زمون تا امروز ،، ببين چي مونده از من ،، نمونده حرفي باقي ،، کم شد اين من از من ،، ببين که من چه آسون به پاي تو شکستم ،، به اين دل ديوونه راه گريز و بستم ،، توان رفتنم نيست ،، من ديگه موندگارم ،، قلب شکسته من ،، پيش تو يادگارم ،، ببين که من چه آسون تو اين سفر شکستم ،، در اوج پرواز عشق ،، رو خاک غم نشستم ،، من که نشد تا آخر همسفر تو باشم ،، من که نشد تا آخر همسفر تو باشم ،، سفر به تو سلامت ،، نشد که با تو باشم ،، حالا تو اين نيمه راه ، منم که جا مي مونم ،، وقتي گذشتي از من شعر وداع مي خونم




دوستت دارم
بيشتر از آنچه كه تصور ميكني دوستت دارم و بيشتر از آنچه باور داري عاشق تو
هستم
بيشتر از هر عشقي بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه اي مجنون تو هستم.
عزيزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگي برايم مفهومي جز تاريكي و سياهي
ندارد!
دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداري ، دوستت دارم چونكه مرا باور
داري و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميداني!
تنها آرزويم اين است كه تا آخرين لحظه زندگي ام در كنارتو باشم و جز اين از خداي
خويش هيچ آرزويي را ندارم
عزيزم اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه اي است از طرف من به
تو!
از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس!
عزيزم تا پايان با تو مي مانم چونكه تنها تو هستي كه معناي واقعي عشق را به من
ابراز كردي و آموختي!
آموختي كه عشق يعني تا پايان زندگي ماندن و تا پايان زندگي دوست داشتن!
عزيزم به جز تو كسي براي من دوست داشتني نيست و به جز تو كسي لايق اين
قلب بي طاقت من نيست
هر جاي دنيا كه هستي بدان كه در اين دنياي بزرگ كسي هست كه عاشق و ديوانه
تو مي باشد !
هر جاي دنيا كه هستي بدان كه من به انتظار تو مي مانم تا تو را ببينم و در آغوش
خود بفشارم!
عزيزم دنيا خيلي بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ، پر از ليلي و
مجنون است، اما همه عاشقان يك سو ، و من و تو نيز يك سوي ديگريم!
عزيزم تو دومين قبله عبادت مني و در همه لحظه ها بعد از خدا تو را عبادت ميكنم!
عزيزم بدون تو ،جايي در اين دنياي بزرگ ندارم ، و تنهاتر از من ديگر تنهايي نيست!
تو همان دنياي مني عزيزم ، به هر زيبايي هاي اين دنيا كه مي نگرم تو را ميبينم .
دوستت دارم عزيزم خيلي دوستت دارم ، آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جاي
ابرازي براي آن نيست!
مستم از اين عشق تو ، و پريشانم از غصه هاي تو و گريانم از اشكهاي تو!
با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختي را خوش رنگ از گذشته مي بينم
با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است!
عزيزم دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو توانستي بماني با قلبم ،
بسازي با احساسم و درك كني زندگي ام را !
عزيزم دوستت دارم… چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا در قلبت طلسم كرده
اي و نگذاشتي هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد !
اينبار با فرياد ، با چشمهاي گريان ، با قلبي عاشق ، با اراده و با احساسي پرا از
دوست داشتن ميگويم كه دوستت دارم تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و به من
بنگرند و شرمنده شوند




توي نگاهت عشقو ديدم ، تپش قلبو شنيدم
توي جاده هاي احساس من به عشق تو رسيدم
توي کتابا عشقو خوندم عکس خورشيدو سوزوندم
جاي خورشيد توي کتابا نقش چشماتو نشوندم
توروخدا برگرد من خيلي دلم واست تنگ شده ... من خيلي دوستت دارم ...
نمي دونم ديگه چه جوري بگم که خيلي بهت احتياج دارم ... به حرفات ، به
دلداريات ، به مهربونيا و محبتات ... تورو خدا برگرد ...
از روزي که تو رفتي پريده رنگ شادي
اما خورشيد مي تابه مثل يه روز آبي
چطور هنوز پرنده داره هواي پرواز
چطور هنوز قناري سر ميده بانگ آواز
مگه خبر ندارن تو نيستي در کنارم
چرا بهت نگفتن بي تو چه حالي دارم
لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده ...
لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده ...
لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده ...
لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده ...




چشمانم چه گناهي كرده اند كه بايد اين همه اشك بريزند …
دستهايم چه گناهي كرده اند كه بايد اين همه از سردي نا توان باشند…
پاهايم چرا بايد اين همه خسته و نا توان باشند…
چهره ام چرا بايد اين همه پريشان و غم زده باشد…
قلبم چرا بايد شكسته و پر از شور و التهاب باشد…
دلم چه گناهي كرده است كه بايد در قفس دلي ديگر اسير باشد…
احساسات پاك من چه گناهي كرده اند كه بايد اينك دروغين و پر از ريا باشند…
زندگي ام چرا بايد اين همه پر از اضطراب و ترس و نا اميدي باشد….
من چرا بايد در اين راه سخت و دشوار و پر از مانع قرار بگيرم و راهي براي بازگشت
نداشته باشم…
گناه من چه بوده است اي خدا؟… چرا بايد تاوان اين همه سختي و غم و غصه را
بدهم؟…
آري گناه من عاشق شدن است …
چشمانم نگاه به چشمي ديگر انداختند و عاشق شدند و دائم براي عشق اشك
ريختند ، دستهايم دست عشق را گرفتند و عاشق شدند و از شور و التهاب لحظه هاي
عاشقي سرد شدند ، پاهايم به سوي ديار عشق در حركت بودند و به خاطر اين راه
دشوار عاشقي خسته و نا توان شدند ، چهره ام رنگ عشق را ديد و عاشق شد و
پريشان از عشق سفر كرده و غم زده از عشق پر درد !
قلبم شكسته شد به خاطر عشق ، چون عشق پريشان بود ، دلم در قفس عاشقي
اسير شد چون عاشق شد …
احساست من بي هوده براي عشق خوانده و نوشته و ابراز شد و دروغين از آب در
آمد … زندگي ام نابود شد ، زندگي ام پر از درد شد ، چون زندگي ام رنگ عشق را ديد
و عاشق تر شد …
آري ، تمام اين دردها ، غم ها و غصه ها به خاطر گناهي بود كه در يك نگاه و در يك
لحظه چشمانم مرتكب شدند …
پشيمانم از اينكه دستهايم را به سوي خداوند بردم و از او خواستم كه عشقي مقدس
را به من هديه كند…
پشيمانم از اينكه چشمانم در چشمان عشق طلسم شده اند !
پشيمانم از اينكه دلم را به دلي هديه دادم كه دلم در آن دل اسير شد …
پشيمانم از اينكه دستهاي گرم و پر توانم را در دستان عشق گذاشتم و دستهايم سرد
و ناتوان شد…
پشيمانم از اينكه تمام زندگي و اميدم را در صندوقچه قلب عشقم گذاشتم و كليدش را
به دست روزگار سپردم …
خدايا اين گناه مرا ببخش ، مرا از اين عذاب عاشقي نجات بده ، و مرا به همان دوران
تنهايي بازگردان …
ميخواهم همان انسان تنها وغريبه باشم ، ميخواهم همان انساني باشم كه براي خود
روياها و آرزوهايي داشت ، ميخواهم همان انسان تنها و بي كس باشم…
مي خواهم همان قلبي داشته باشم كه پاك و بي ريا و ساده باشد …
خدايا مقصر تويي من از تو و چشمانم شاكي هستم ! ، اينك كه مرا در اين زندان
عاشقي اسير كرده اي ،و راهي براي بازگشت به گذشته برايم نگذاشته اي ، و مرا
عاشق كردي و در قلب معشوقم طلسم كرده اي لااقل بيا و با ما باش ، بيا و اين
زندگي را برايم عذاب نكن ، بيا و مرا به عشقم برسان و ما را به سوي دنياي
خوشبختي ها روانه كن ، بيا و ما را مثل دو كبوتر عاشق در اين آسمان آبي ات رها
كن … خدايا تو كه مهرباني تو كه بخشنده اي پس مهرباني و بخشندگي ات را به ما
نشان بده ، خدايا تو مرا در اين سيلاب عشق رها كرده اي پس بيا و به من كمك كن كه
در اين سيلاب عشق فرو نروم . به پاهايم قدرت بده تا از اين سيلاب به راحتي عبور
كند ، به دستهايم قدرت بده تا محكم و با قدرت دستان يارم را بگيرم تا آن را به سلامت
و موفقيت از اين سيلاب عبور دهم …
خدايا به من اراده بده كه عشق را رها نكنم و با توكل به تو به هر آنچه كه ميخواهم
برسم…
خدايا اينك كه تو مرا در اين سيلاب عاشقي رها كرده اي به قلبم نيروي عشق و
دوست داشتن عطا كن تا با احساس پاك و بي ريا و عاشقانه بتوانم با عشق زندگي
كنم و او را از تمام وجودم دوست داشته باشم …
خدايا تو را به آن عظمت و بزرگي ات قسم ميدهم كه به ما كمك كني ، تو كه ما را در
اين سيلاب عاشقي رها كرده اي لااقل هواي ما را داشته باشي…
خدايا اگر نميخواي كمك كني ، اگر ميخواهي ما را به حال خود رها كني ، مرا از اين
سيلاب و اين زندان عاشقي نجات بده تا بيشتر از اين عذاب اين زندان پوچ نشوم … مرا
از عشق جدا كن و مرا همان انسان غريبه و تنها و بي ريا كن …!!!!
خدايا مقصر تويي و چشمانم ، اينك كه خودت مرا در اين دنياي عاشقي رها كرده اي
پس تا آخر راه با من باش!
خدايا من از تو شكايت دارم كه اين چشمان ساده را به من دادي! ، اينك كه نميتوانم از
تو كه اختيار تمام دنيا در دستانت ميباشد ، به تو كه ما را آفريده اي ، به تو كه تنها اميد
مايي ، به تو كه كبير و مهرباني به كسي شكايت كنم ،پس تنها راه اين است كه در
خاكت سجده كنم ، و التماس كنم تو را كه به ما كمك كني ، من شاكي ام از اين دنياي
عاشقي واز چشمانم ، شكايتم را به چه كسي بگويم ؟ پس مجبورم كه در مقابل تو
كه قاضي دنيايي از چشمانم شكايت كنم !!!
خدايا ، يــــا به من كمك كن تا به تنها آرزويم كه رسيدن به عشقم ميباشد برسم و يا
اينكه مرا از عشق جدا كن و چشمانم را براي هميشه از من بگير تا عاشق كسي
ديگر نشود!
من اعتراف مي كنم كه چشمانم گناهكارند !
آهاي چشم گريان من تو نيز اعتراف كن كه گناهكاري!
مجرم آزاده منم **************تن به جزا داده منم
قاضي درگاه تويي************ حكم سحرگاه تويي




مي دونم دوستم نداري نگو نه ؟؟؟
يه عشقه ديگه اي داري نگو نه !!!!
مي دونم يه روزي از همين روزا
ميري و تنهام ميزاري نگو نه ؟؟؟؟؟؟
با غريبه ها نشستي نگو نه ؟؟
صد دفعه توبه شکستي نگو نه
با دل عاشق و بي قرار من
عهد عاشقي نبستي نگو نه
نگو درس عاشقي نمي دوني
تو که قصه ي منو خوب ميدوني
تو شبا چند تا ستاره بشمارم
يه ذره اين دل و قابل بدوني
مي دونم دوستم نداري نگو نه ؟؟؟
يه عشقه ديگه اي داري نگو نه !!!!
مي دونم يه روزي از همين روزا
ميري و تنهام ميزاري نگو نه ؟؟؟؟؟؟




تو رفته اي ومن خسته سخت مي گريم
تمام قلب تو از بغض و كينه كمرنگ است
به خاطر تو شكستم نگاه كن بر من
كه بي تو زندگيم وحشيانه بي رنگ است
تو رفته اي و من خسته باز جا ماندم
به زير ظلمت آوار سرد خاطره ها
بگو به من كه چه سودي ز اشك من ببري
و از شكستن چشمان گرم پنجره ها
تو رفته اي به اميد ستاره اي بهتر
و من ستاره تنها به پا نشسته تو
بگو به من كه كدامين فرشته اي شايد
دري شگفت گشايد به قلب خسته تو
...و آخرين سخنم با تو حرف آخر نيست
هنوز هم تو عزيزي هموز من عاشق
هنوز منتظرم گر چه قلب من خاليست
به هر چه سد شده در راه من شدم فائق
تقديم به عزيزترينم
كسي كه بهانه اي شده براي گفتن من ،براي گفتن هر شعر
و
هر حرف
و
هر آهنگي
( تقديم به كسي كه مثل هيچكس نيست




دلم تنگ است و دلگيرم
بسي غم در دلم آکنده و تنها و غمگينم
نمي آيد کسي ديگر بگيرد دست سردم را ميان دست گرم خود
فشارد تا که شايد غم نخواهد تا مرا آزار دارد
نمي آيد کسي ديگر
بگويد حرفي از جنس گل اطلس به اين تنها به اين بي کس
به اين زنداني پر بسته مانده در قفس
نمي آيد بگويد حرفي از جنس گل مهتاب به تنها به اين بي تاب
دلم تنگ است و دلگيرم خداوندا خداوند
بسي غم در دلم آکنده و تنها و غمگينم
نمي آيد کسي ديگر بگيرد دست سردم را ميان دست گرم خود
فشارد تا که شايد غم نخواهد تا مرا آزار دارد
نمي آيد کسي ديگر
بگويد حرفي از جنس گل اطلس به اين تنها به اين بي کس
به اين زنداني پر بسته مانده در قفس
نمي آيد بگويد حرفي از جنس گل مهتاب به تنها به اين بي تاب
دلم تنگ است و دلگيرم خداوندا خداوندا




باران را دوست دارم به خاطر بارشش ، آسمان را دوست دارم به خاطر آبی بودنش ، قطره را می شناسم به خاطر باران شدنش ، سکوت را می شناسم به خاطر شکستنش ، احساس را می شناسم به خاطر آرامشش ، دل را می شناسم به خاطر عشقش ، خدا را می شناسم به خاطر رحمتش و تو را می شناسم به خاطر نیازی که به تو دارم . مادر عزیزم تویی که با دستان پر مهرت مرا پروراندی ، تویی که با کلام دلنشین خود روح مرا صیقل دادی . تویی که با نگاهت زیبایی را به من آموختی و من هر چه دارم از آن توست و برای تو و تا آن لحظه که باشم بدان که فقط با تپش قلب مهربان تو خواهم بود .




ما همدیگر را در آن جاده سرسبز دیدیم و با یک نگاه عاشق و دل باخته هم شدیم و با هم سوگند یاد کردیم که برای همدیگر بمانیم و نگذاریم کسی ما را از هم جدا کند و با هم در آن جاده سرسبز قدم می زدیم و از آرزوهایمان برای یکدیگر می گفتیم مدتی گذشت و من آنقدر دوستت داشتم و عاشقت بودم که یک دفعه از این رو به آن رو شدی و کم کم فهمیدم که دلت را به دست دیگری سپردی و تمام عهد و پیمانی که با هم بستیم همه دروغی بیش نبود و تمام برگ های سبز زندگیم یک باره زرد شد و همگی ریخت و بار دیگر نا امید و دل شکسته شدم مگر گناه من چیست ؟ که باید دل کوچکم باز هم بشکند حالا که عاشقت شدم حالا که نمی توانم فراموشت کنم می خواهی بروی و مرا تنها بگذاری .




تا حالا فکر کردي عشق يعني چي؟ عشق يعني اينکه يکي بهت بگه از رنگ لباست خوشش مياد و تو هم از اون به بعد هميشه همون رنگو بپوشي ! تا حالا دلتنگ کسي شدي؟ اصلا ميدونيد دلتنگي چيه ؟ اونهم از بدترين نوعش؟ بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني اون کسي که دوسش داري هيچ وقت مال تو نميشه . اينکه بدوني يه روزي از کسي که دوسش داري بايد جداشي حالا چه بخواي چه نخواي . تا حالا فکر کردي خوشبختي يعني چي ؟ خوشبختي يعني اينکه يکي يه گوشه دنيا باشه که دوست داشته باشه يکي باشه که پناه خستگي هات باشه يکي باشه که نگاهش وجودتو گرم کنه تا حالا فکر کردي آرامش يعني چه؟ آرامش يعني اينکه هميشه ته دلت مطمئن باشي که توي سينهء کسي که دوسش داري يه خونه گرم داري تا حالا فکر کردي زندگي يعني چي؟ زندگي يعني اينکه همه عمرت تلاش کني و جون بکني براي بدست آوردن اونچيزي که بهش ايمان داري زندگي يعني اينکه خودتو دوست داشته باشي براي اينکه توي دلت عشق اون هست تا حالا فکر کردي هدف يعني چي ؟ هدف يعني صبح که از خواب پا ميشي بدوني اون روز بايد چيکار کني ؛ بدوني اون روز بايد از کدوم مسير رد شي تا يه تلفن کارتي داشته باشه! تا حالا فکر کردي انگيزه چيه؟ انگيزه اونه که وقتي ميخواي بري سر قرار صد بار بري جلوي آينه و لباستو چک کني !!! تا حالا فکر کردي که قسمت يعني چي؟ قسمت يعني اينکه بشيني دست روي دست بزاري و هر طرف باد اومد تو هم بري قسمت يعني اينکه همه تنبلي ها و بي عرضگي ها رو بندازي گردن روزگار يعني بشيني مثل بدبختها به از دست دادن محبوبت راضي بشي به سرنوشت چي ؟ به اون فکر کردي؟ سرنوشت ديگه اوني نيست که از سرت نوشته سرنوشت يعني اينکه يه روز جلوي چشات رفيقت و تنها رفيقت تنهات بزاره و بگه « اين بازي روزگاره ... » حالا به خودت فکر کن ! خودتو تا حالا معني کردي ؟ و انسان يعني هميشه انتظار ... انتظار ... انتظار .... تقديم به اونايي که يک بار دوست داشتنو تجربه کردن
تقدیم به اونی که خودش میدونه چقدر دوستش دارم




از همون لحظه که گفتی میرم اما برمی گردم
می دونستم که یه عمری باید دنبالت بگردم
چه خیال باطلی بود دل به عشق تو سپردن
شبا با یاد و خیالت تا به هر سپیده مردن
می دونستم رفتن تو دیگه برگشتی نداره
شب بی تو بودن من دیگه فردایی نداره
تو رو تو قصه نوشتن تو رو تو غزل سرودن
از تو گفتن از تو خوندن با تو بودن از تو سرودن
با تو از همه بریدن با تو به فردا رسیدن
از لبات عشقو شنیدن با تو لحظه ها رو دیدن




دستانت را در دستانم بگذار تا برایت نوید شادی بخش پر ستو ها را به ار مغان بیاورم
دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم امید ها در دلت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا حداقل بتوانم همراهت باشم
دستانت را در دستانم بگذار تا دوباره احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم ارامش را در تو زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از خسته گی هایت بکاهم
دستانت را در دستم بگذار تا بتوانم ارامش کودکی ات را به توباز گردانم
دستانت را در دستانم بگذار تا آرزو ها ی قشنگت دوباره به سویت پر واز کنند
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم کوله باری که از درد بر دوشت هست کمی من آن را به
دوش کشم
دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از دل تنگی هایت بکاهم
دستانت را در دستانم بگذار و بدان که فا صله ای که در بین انگشتانت هست برای چیه؟؟
!!اینه که یکی اونو برات پر کنه پس به دنبال اون کس باش
...به این امید ندارم که همیشه و همیشه تا ابد دستانم را در دستانت قرار دهم
ولی بیا تا این چند صباحی که در کنار هم هستیم دستانمان در دست هم قرار گیرد و به آنچه
که
در این سالها در انظار ش بودیم برسیم از این لحظات استفاده کنیم و با هم با شیم و از کنار
هم بودن و هم صحبت هم بودنبه آرامش برسیم و حر فای نا گفته را به هم بگوییم
نا گهان چه قدر زود دیر می شود
...پس بیا تا دیر نشده دست هایمان را در دستان هم قرار دهیم تا دیر نشده
...



مرا ببخش بخاطر تمام حرفهايي که به تو نگفتم
مرا ببخش بخاطر نداشتن واژه هايي زيبا تا ثابت کنم
که هميشه با خود و با تو صميمي خواهم بود
و اگر نمي تواني آنرادر عشقم حس کني
پشيمان هستم که به اندازهء کافي نثارت نکردم
اما بخاطر عشق خود پشيمان نيستم
بخاطر احساس خود نيز پشيمان نيستم
آنگونه که دستانت را لرزان ساختم و قلبم مي شتابد
چيزي را پس نخواهم داد
چرا که با عشق تو هزاران زندگي را در يک زندگي گذرانده ام
و هرگز نمي توانم
براي عشق پشيمان باشم
شايد ساعاتي تو را غمگين کرده ام
اما به تمامي آن خاطرات مي انديشم
مي دانم که مي بايست مي يافتم
بهترين را برايت
و اکنون قول خواهم داد
و اگر اين را در چشمانم نمي بيني
در باقي زندگيم پشيمان خواهم بود
همه ما اشتباه مي کنيم
مهم نيست که چقدر سخت تلاش مي کنيم
اما قلبها مي شکنند
هنگاميکه پشيماني به سراغمان مي آيد
و ما يکديگر را به دليلي نمي بخشيم




جدائي عشاق
برايم نامه منويس. نميداني چقدر افسرده ام و چطوري آرزوي نيستي مي كنم.
بهار و تابستان زيبا بي تو براي من چون چراغ بي نور است حالا ديگر بازوان خود را فرو بسته ام ،زيرا نتوانستم ترا در اين بازوان بفشارم . امروز اگر دست بدل من زني مثل انست كه دست به گوري خاموش زده باشي.
برايم نامه منويس بگذار من و تو جز مرگ دل خبري بهم ندهيم .
اگر ميخواهي بداني چقدر ترا دوست داشتم ،از خدا و از خودت بپرس .
اگر در خاموشي دل خود صدايي را بشنوي كه از عشق سخن مي گويد،مثل آنست كه بي آنكه به آسمان رفته باشي ،نداي آسمان را بشنوي.
برايم نامه منويس! من از نامه ي تو مي ترسم . از حافظه ي خودم نيز مي ترسم زيرا ياد صداي تو چنان در دل من مانده است كه گاه و بيگاه آواي ترا در كنار خود مي شنوم . براي خدا آب زلال را به تشنه اي كه حق نوشيدن آنرا ندارد ، نشان مده.
برايم نامه منويس زيرا نوشته ي محبوب، تصوير زنده است
برايم نامه منويس ان دو كلامي را كه ديگر جرأت خواندنشان را ندارم برايم منويس. زيرا صداي تو آنها را بگوش دل من ميرساند و چهره ي تو از خلال لبخند شيرينت در برابر من مي درخشد.
رايم نامه منويس زيرا چنين مي پندارم كه بوسه اي سوزان دو لب تو ،اين دو كلام را بر لوح دلم نقش مي زند.
برايم نامه منويس............................





دلم برات تنگ شده
بیا بشین کنارم
بیا که بی تو سخته
روزای بی بهارم
عزیز من بی نگات
زندگی معنا نداره
دوستت دارم خیلی زیاد
این دیگه حاشا نداره
تو ای روزای بی کس
که مثل زندون غمه
چشای من بارونیه
طاقت من خیلی کمه




